در شمال دليجان و در نزديكي سد ۱۵ خرداد واقع شده و شامل ۷ پارچه آبادي است كه نام جاسب را برخود دارد.
در وایبر, لاین, تانگو دنبال کنید با شماره 09216891615

داستان ها و خاطرات

خاطرات سفرهای من
تفریح جمعه و امداد جاده

جمعه این هفته که گذشت تصمیم گرفتیم خانواده آقای رحمتی رو  به جاسب دعوت کنیم تا روز تعطیل را در کنار طبیعت زیبا و بکر روستای هفت گانه جاسب بگذرونیم .  حالا چرا هفت گانه ؟؟؟ !!! آخه جاسب اسم کلی 7 روستا در کنار همه که  هر کدومشون یه اسم بخصوص برا خودش داره
( بیجگان ، وشتکان ، وسقونقان ، هرازجان ، واران ، کروگان و  زر  )
 وشتکان روستای جد پدر و مادری منه و ما دیروز رفته بودیم اونجا  

54983012773721298253

 مثل همیشه روز   را به خوبی و خوشی گذروندیم و  ناهار هم جاتون خالی  برنج و خورشت بادمجانی  که روی آتیش پخته شده بود  به تن زدیم  ،  غروب هم با خوردن آش جو  ویتامین و کلسیوم منیزیوم پتاسیوم  و دی اکسید کربنات و آهن و تیر آهن و میل گرد بدنمون رو  تامین کردیم
دم دمای غروب یکی از دوستان بروجردی آقای رحمتی که  به اتفاق همسر و فرزند دو ماهشون از بروجرد به دلیجان تشریف آورده بودند و اون روز مهمون ما بودن  ،  تصمیم گرفتن خداحافظی کنن  و  به شهر قم برا زیارت بارگاه ملکوتی حضرت معصومه (س )  برن  و بعدش هم به سمت بروجرد حرکت کنن . کلی بهشون اصرار کردیم امشب رو بمونید و فردا برید قم ، قبول نکردن که نکردن
خلاصه با جدا شدن دوستان بروجردی  ، باقیمانده  کاروان سیاحتی با سلام و صلوات  به سمت خونه مادربزرگم  حرکت کرد  تا بعد از صرف شام به دلیجان برگردیم.

جهت دیدن عکس ها و مطالب  بیشتربه ادامه خواندن مراجعه نمایید

ادامه‌ی خواندن

یه سفر کوتاه به جاسب

این سفر با یه خبر خیلی خوش شروع شد اون هم اینکه خاله لیلا بارداره و تا چند ماه دیگه هیراد قراره یه دوست خوب پیدا کنه… (لیلای عزیزم مبارکت باشه)

این عکس ها در مردادماه سال 1392 در روستای خوش آب و هوای جاسب در باغچه ی یکی از آشنایان گرفته شده است.

13802415011 ادامه‌ی خواندن

خاطراتی از یک کودک درباره جاسب


جاسب و آتش بازی
دیروز به جاسب رفتیم.
در آن جا من و برادرم هیزم جمع کردیم و آتش بازی کردیم.
من همه ی در ها را باز کردم یکی از در ها باز نشد
من رفتم همه ی کلید ها را به داخل حیاط بردم
مامانم گفت: این کلید ها را بگذار سر جایش
من رفتم کلید ها را گذاشتم سر جایش.
فردا من یک کلید تکی پیدا کردم آنرا را برداشتم و در را باز کردم
بعد صبحانه خوردم و با برادرم به کوه رفتیم وقتی که می خواستیم از کوه برگردیم
برادرم به زمین خورد و پایش خون آمد.

داستانی عجیب

ملا سید صادق وارانی که یکی از بزرگان واران و جزء صالحان این دییار به حساب می اید در وصیت نامه خود به فرزندانش بیان میکند که او را پس از مرگ در جایی که مشخص کرده است دفن کنند

پس از مرگ وی در سال 1366 قمری فرزندان طبق وصیت پدر به قبرستان واران و در نقطه مشخص شده میروند تا پدر خود را به خاک بسپارند اما پس از کندن زمین به قطعه سنگی بر می خورند که همه را حیرت زده میکند

در قطعه سنگ پیدا شده که در تصویر زیر قابل مشاهده است پس از معرفی مرحوم به تاریخ مرگ ان اشاره شده است که دقیقا با زمان مرگ سید صادق مطابقت دارد و گفتنی است که نوشته های ان حتی با نوشته های مرسوم در ان زمان مغایرت دارد

نکته دیگری که توسط برخی از اهالی یاد شده است بیان میکند که تا مدتی پس از مرگ سید صادق در هنگام غروب افتاب نوری بر بالای قبر نمایان میشد که فقط از دور قابل رویت بوده است ولی نمیتوان این ادعا را به صورت کامل پذیرفت

گفتنی است که تا به حال افراد سودجو 2 بار به سرقت این سنگواره پرداخته اند اما پس از مدت کمی دستگیر گشته و نتوانسته اند به سنگ اسیبی برسانند

یکی از دوستان تعریف می کرد :
به رفیقش گفت : من تو جایی زندگی می کنم که در آنجا نماز صبح را در ظهر برگزار می کنند، نماز ظهر را بازهم ظهر می خوانند، جالب تر اینکه نماز شب هم ظهر می خوانند .
رفیقش با تعجت گفت مگه میشه !
اونم جواب داد : آره چرا نمیشه آخه اسم ده ما زور ه ! ( ظهر )